عصبانیّت کفر، از بیچارگی اوست :
به "منصور" و "هادی" و "هارون" بگویید همهء زور خویش را بزنند. امام کاظم (ع) را، مگر می شود، از مردم گرفت؟!
از او، مگر می شود، چیزی کم کرد؟ ...
او، در بغداد، همان است که در مدینه، در تبعید، همان است که در وطن؛ در درونِ زندان همان است که در بیرون ... هر فشار تازه ی دشمن، برای او، فرصت تازه ای است! ...
گیرم که دسمن، یک دو روزی، "انجام ِ" کار را پیش و پس کند، امّا، همه، نیک می دانند ـ و دشمن، بیش از دیگران ـ که "فرجام" چیست!
با آن کس که
در "تبعید" ، وطن گزیده
در "حبس" ، خانه کرده
در "سلول انفرادی" ـ در سیاهچالی، به دور از نور و نگاه! ـ به رهایی رسیده
با "زنجیر" ، به سجده در افتاده
و در هوای "شهادت" بانگِ "بی مرگی" برداشته
مگر، کاری، هم می شود کرد؟!
او دارد، بار امانت را، به منزل می برد.
او دارد، تکلیف دنیا را روشن می کند ...
نثر ابوالقاسم حسینجانی
